﻿<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0">
  <channel>
    <title>نامه های من برای کافکا</title>
    <description>kafka-negaah's description</description>
    <link>http://kafka-negaah.persianblog.ir/</link>
    <copyright>PersianBlog</copyright>
    <managingEditor>زینت نور</managingEditor>
    <lastBuildDate>Tue, 15 May 2012 02:20:31 GMT</lastBuildDate>
    <docs>http://backend.userland.com/rss</docs>
    <generator>PersianBlog</generator>
    <item>
      <title>فرانتس کافکا؛ جراح رابطه‌ی انسان با جهان - منبع دویچه وله</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;فرانتس کافکا نویسنده&amp;zwnj;ای&amp;zwnj;ست با ریشه&amp;zwnj;هایی عمیق در واقعیت که جهان و انسان محصور این جهان را جراحی می&amp;zwnj;کند؛ نویسنده&amp;zwnj;ای که آثارش بازتاب تقاطع فرهنگ&amp;zwnj;های بوهمی، یهودی و آلمانی است. &amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;div class="picBox" style="text-align: justify;"&gt;
&lt;p&gt;فرانتس کافکا&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class="longText" style="text-align: justify;"&gt;
&lt;p&gt;فرانتس کافکا (متولد سوم ژوییه&amp;zwnj;ی سال ۱۸۸۳ در پراگ) تاکنون چند نسل از خوانندگان را از دالان&amp;zwnj;های پیچ در پیچ و هزارتوهای پایان&amp;zwnj;ناپذیر رمان&amp;zwnj;ها و داستان&amp;zwnj;های معماگونه&amp;zwnj;ی خود گذرانده است. اما هنوز هم پس از گذشت سال&amp;zwnj;ها از عالمگیر شدن شهرت کافکا، خوانندگان آثارش تصویری ناقص از او در ذهن دارند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;div class="picBox  rechts"&gt;
&lt;p&gt;ترجمه فارسی مسخ از فرزانه طاهری&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;p&gt;از کارشناسان که بگذریم، در بهترین حالت مردم با شنیدن نام فرانتس کافکا به یاد گرگور زامزا در نوول &amp;laquo;مسخ&amp;raquo; می&amp;zwnj;افتند که یک روز صبح از خواب بیدار شد و دریافت که به حشره&amp;zwnj;ای عظیم تبدیل شده است. و در ادامه&amp;zwnj;ی این تصویر و دیدن تنها رویه&amp;zwnj;ی معنایی آن، چهره&amp;zwnj;ای که از کافکا ساخته می&amp;zwnj;شود نویسند&amp;zwnj;ه&amp;zwnj;ای است &amp;laquo;واقعیت&amp;zwnj;گریز&amp;raquo; که ارتباط خود را با جهان به&amp;zwnj;تمامی گسسته است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اما کافکا نویسنده&amp;zwnj;ای&amp;zwnj;ست با ریشه&amp;zwnj;هایی عمیق در واقعیت که جهان و انسان محصور این جهان را جراحی می&amp;zwnj;کند؛ نویسنده&amp;zwnj;ای که آثارش بازتاب تقاطع فرهنگ&amp;zwnj;های بوهمی، یهودی و آلمانی است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;کافکای آلمانی&amp;zwnj;زبان زاده&amp;zwnj;شده در خانواده&amp;zwnj;ای یهودی، با استعداد شگرف و پشتکار کم&amp;zwnj;نظیرش این عناصر فرهنگی را در کلیتی واحد جمع می&amp;zwnj;کند؛ کلیتی که با گذشتن از ذهن و زبان و جهان&amp;zwnj;نگری او، عنوان موقعیت یا جهان &amp;laquo;کافکایی&amp;raquo; را بر آن می&amp;zwnj;نهیم. شاید هم دقیقا همین آمیزش در قالب سبک منحصربه&amp;zwnj;فرد کافکاست که از او چهره&amp;zwnj;ای استثنایی می&amp;zwnj;سازد و به برکت همین سبک شگفت &amp;laquo;کافکایی&amp;raquo;ست که با هر دوباره&amp;zwnj;خوانی، باز هم می&amp;zwnj;توان چیز جدیدی در آثار او کشف کرد و هزارتوی جهان را بهتر شناخت.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;تصور رایج از کافکا&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اغلب کافکا را به&amp;zwnj;عنوان خیالپردازی می&amp;zwnj;شناسند با رویاهایی بیگانه با جهان و درگیر در کشمکشی درمان&amp;zwnj;ناپذیر با مشکلات خانوادگی! در تصویرهایی نیز که از او بر جای مانده، چهره&amp;zwnj;ی جوانی جدی و نحیف را می&amp;zwnj;بینیم با چشمانی محزون. رنج کافکا از مناسبات خانوادگی&amp;zwnj;اش را نیز به&amp;zwnj;خوبی می&amp;zwnj;توانیم در نامه به پدرش که در سال ۱۹۱۹ منتشر شد دریابیم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;div class="picBox  "&gt;
&lt;p&gt;بیوگرافی کافکا به قلم راینر اشتاخ&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;p&gt;اما فرانتس کافکا را نمی&amp;zwnj;توان به تصویری که از او در اذهان عمومی شکل گرفته فرو کاست. راینر اشتاخ در زندگینامه&amp;zwnj;ی دقیق و مبسوط کافکا که آن را در دو جلد منتشر کرده تصویر متفاوتی از نویسنده را استادانه روایت می&amp;zwnj;کند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اشتاخ می&amp;zwnj;خواهد در این زندگینامه نشان دهد که وقایع سیاسی که کافکا شاهد آنها بود و بیش و پیش از همه جنگ جهانی اول، تنها چشم&amp;zwnj;اندازی برای او نبودند، بلکه او خود جزئی جدایی&amp;zwnj;ناپذیر از همین وقایع بود. بازتاب جنگ، وقایع سیاسی و موقعیت زیستی در محله&amp;zwnj;ی یهودیان پراگ را نمی&amp;zwnj;توان در آثار کافکا نادیده گرفت. تاثیر اینها همه و نیز موقعیت شغلی و خانوادگی، بر آفرینش ادبی کافکا، می&amp;zwnj;تواند تصویری دیگرگونه از او بسازد؛ تصویری که با آنچه عمومی شده متفاوت است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;کافکای اجتماعی و &amp;laquo;سیاسی&amp;raquo;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;کافکا را عموما نویسنده&amp;zwnj;ای می&amp;zwnj;شناسند که از سیاست و اخبار سیاسی روز گریزان است، در حالی که شواهد نشان می&amp;zwnj;دهد، او به&amp;zwnj;طور منظم مسایل روز را دنبال می&amp;zwnj;کرده و هر روز روزنامه&amp;zwnj;های محلی، بخصوص صفحه&amp;zwnj;ی اقتصادی آنها را می&amp;zwnj;خوانده است. البته در این مسئله اقتضای شغلی کافکا را هم نباید نادیده گرفت که او را وامی&amp;zwnj;داشته تا همواره در جریان مسایل روز و پیش از هر چیز اخبار اقتصادی قرار گیرد. کافکا در زمان جنگ نیز حتا تلاش می&amp;zwnj;کند که به مطبوعات خارجی دست بیابد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;div class="picBox  rechts"&gt;
&lt;p&gt;کافکای جوان، برنده تمام دعواهای قضایی با کافرمایان&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;p&gt;خاطرات برخی شخصیت&amp;zwnj;های چک معاصر کافکا نشان می&amp;zwnj;دهد که او گاه در نشست&amp;zwnj;های و حرکت&amp;zwnj;های سندیکالیستی شرکت می&amp;zwnj;کرده. این سندیکالیست&amp;zwnj;ها و چهره&amp;zwnj;های آنارشیست آنان کافکا را نوعی &amp;laquo;سوسیالیست تجربی&amp;raquo; قلمداد می&amp;zwnj;کنند. کافکا در عین حال مخالف آتشین نظامی&amp;zwnj;گری بود. او در سال ۱۹۲۰ به گوستاو یانوش ۱۷ ساله می&amp;zwnj;گوید: "شاعران تلاش می&amp;zwnj;کنند چشمان دیگری به مردم ببخشند تا بدین&amp;zwnj;وسیله واقعیت را تغییر دهند. به همین دلیل آنها در واقع عناصر خطرناکی برای دولت هستند، زیرا می&amp;zwnj;خواهند دگرگون کنند. اما دولت و با آن، تمامی خادمان دست&amp;zwnj;به&amp;zwnj;سینه&amp;zwnj;اش، فقط می&amp;zwnj;خواهند دوام بیابند".&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;نمونه&amp;zwnj;ی دیگری که خلاف تصور عمومی از کافکاست، علاقه&amp;zwnj;ی ویژه&amp;zwnj;ی او به خواندن آثار خود در جمع است. او بارها و با علاقه آثار خود و دیگرانی مانند کلایست یا دیکنز را برای بستگان و دوستان&amp;zwnj;اش می&amp;zwnj;خواند. کافکا دو بار هم رسما برای داستان&amp;zwnj;خوانی دعوت شد و هر دوبار هم دعوت را پذیرفت، یکبار در سال ۱۹۱۲ در پراگ و یکبار در سال ۱۹۱۶ در مونیخ.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;&amp;laquo;موفق&amp;raquo; در شغل&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;div class="picBox  "&gt;
&lt;p&gt;تصویری از میدان ونتسل در پراگ در سال ۱۹۰۴ که محل کار کافکا در آنجا قرار داشت&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;p&gt;پدر کافکا تاجر کالاهای تجملی بود. به خواست همین پدر بود که کافکای جوان به تحصیل حقوق پرداخت و در این رشته مدرک دکترا گرفت. او پس از تحصیل در سال ۱۹۰۸ در یک شرکت بیمه&amp;zwnj;ی سوانح کارگری آغاز به کار کرد. &amp;laquo;کافکای حقوقدان&amp;raquo; که به استخدام چنین شرکتی درآمده بود، کارمندی موفق بود که در ارتباط با حرفه&amp;zwnj;اش، در جناح مقابل کارفرماها به&amp;zwnj;عنوان حریفی توانمند ظاهر می&amp;zwnj;شد. راینر اشتاخ زندگینامه&amp;zwnj;نویس کافکا نشان می&amp;zwnj;دهد که نویسنده&amp;zwnj;ای که ما تصویر انسانی ضعیف را از او در ذهن داریم، در کسوت کارمند عالیرتبه&amp;zwnj;ی شرکت بیمه&amp;zwnj;ی سوانح کارگری، عملا از تمام دعواهای قضایی پیروزمند بیرون می&amp;zwnj;آید.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;جنگ؛ قاتل آرزوهای کافکا&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;با وجود همه&amp;zwnj;ی این &amp;laquo;توانایی&amp;raquo;&amp;zwnj;ها و &amp;laquo;توفیق&amp;raquo;&amp;zwnj;ها، کافکا همواره رویای ترک پراگ را در سر داشت. او می&amp;zwnj;خواست از حصار خانواده بگریزد و به&amp;zwnj;عنوان نویسنده با نامزدش فلیس باوئر (در زمان داشتن این آرزو در سر) در برلین زندگی کند. اما جنگ تمامی معادلات کافکای جوان را بر هم زد. آزادی مسافرت محدود شد و کافکا بایستی اینک دو برابر بیش از گذشته کار می&amp;zwnj;کرد، زیرا بسیاری از همکاران&amp;zwnj;اش نه در دفتر کار، بلکه در جبهه&amp;zwnj;های جنگ بودند. چنین بود که او دیگر نمی&amp;zwnj;توانست مانند گذشته بعدازظهرها به خانه برود و خود را یکسره وقف نوشتن کند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;زندگینامه&amp;zwnj;نویس کافکا روایت می&amp;zwnj;کند که در این شرایط او مجبور بود ساعت ۵ بعدازظهر دوباره به دفتر کارش بازگردد و حتا شنبه&amp;zwnj;ها نیز کار کند. بدینگونه برای کافکا دیگر زمان چندانی برای نوشتن باقی نمی&amp;zwnj;ماند. کافکا ابتدا تلاش کرد این وضعیت را نادیده بگیرد و به آن توجه نکند. نتیجه طبیعی چنین وضعی بی&amp;zwnj;خوابی&amp;zwnj;های شدید بود. دلیل اصلی به پایان نرسیدن رمان &amp;laquo;محاکمه&amp;raquo; نیز همین کمبود وقت و فشار بی&amp;zwnj;خوابی بود. چنین وضعیتی باعث شد که نیروی کافکا به&amp;zwnj;شدت زیر فشار دوگانه&amp;zwnj;ی &amp;laquo;کار&amp;minus; نوشتن&amp;raquo; تحلیل رود، تا جایی که تداوم آن دیگر ممکن نبود.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;&amp;laquo;کمال&amp;zwnj;گرایی&amp;raquo; کافکا و نتایج آن&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;div class="picBox  rechts"&gt;
&lt;p&gt;مجسمه یادبود کافکا در زادگاهش پراگ&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;p&gt;بدینگونه بود که کافکای خسته و کم&amp;zwnj;جان به نوشتن داستان&amp;zwnj;ها و نوشته&amp;zwnj;های کوتاه روی آورد. در همین سال&amp;zwnj;های قحطی ۱۹۱۶&amp;minus;۱۹۱۷ بود که از جمله &amp;laquo;پزشک دهکده&amp;raquo; و &amp;laquo;پل&amp;raquo; خلق شدند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;دقیقا در دوره&amp;zwnj;های بحرانی&amp;zwnj;یی که فکر می&amp;zwnj;کرد توان&amp;zwnj;اش به آخر رسیده، اندوخته&amp;zwnj;هایی ناخودآگاه سر بر می&amp;zwnj;آوردند. اما او به ندرت راضی بود. کافکا از نوعی گرایش بیمارگونه به &amp;laquo;کمال&amp;raquo; رنج می&amp;zwnj;برد. این &amp;laquo;سختگیری&amp;raquo; و حساسیت هولناک نسبت به هر آنچه از نظرش کامل نبود، باعث می&amp;zwnj;شد تنها آن&amp;zwnj;دسته نوشته&amp;zwnj;هایی را منتشر کند که &amp;laquo;کمال&amp;zwnj;طلبی&amp;raquo; او را &amp;laquo;بیش از به&amp;zwnj;تمامی&amp;raquo; ارضا می&amp;zwnj;کردند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;وصیت کافکا به دوست&amp;zwnj;اش ماکس برود برای نابود کردن تمام دست&amp;zwnj;نوشته&amp;zwnj;های منتشر نشده و رمان&amp;zwnj;های ناتمام&amp;zwnj;اش را نیز بایستی در چارچوب همین کمال&amp;zwnj;گرایی او نگریست.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;به&amp;zwnj;شدت حساس، نه بیشتر!&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;فرانتس کافکا از سرشتی نیرومند و آسیب&amp;zwnj;ناپذیر نبود، بلکه مانند بسیاری از هنرمندان حامل پریشانی&amp;zwnj;هایی چند بود، اما به&amp;zwnj;هیچ&amp;zwnj;وجه، آنگونه که غالبا مفسران و منتقدان درباره&amp;zwnj;اش معتقدند، اختلالات شدید عصبی هم نداشت. زندگینامه&amp;zwnj;نویس کافکا در همین زمینه می&amp;zwnj;گوید که او بی&amp;zwnj;شک یکدندگی&amp;zwnj;ها و عادت&amp;zwnj;های خشک و ثابتی داشته، اما خودش به&amp;zwnj;خوبی به آنها آگاه بوده و می&amp;zwnj;توانسته خود آنها را به ریشخند بگیرد. اما این عادت&amp;zwnj;ها و خصوصیات اصلا چنان وزنی نداشته&amp;zwnj;اند که بر اساس آن بتوان گفت، زندگی مشترک با او، حتا اگر خودش گاهی چنان ادعایی کرده، ناممکن بوده است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;کافکا و زنان&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اما آنچه که به رابطه کافکا با زنان مربوط می&amp;zwnj;شود: برخلاف تصور او اصلا مثل یک راهب زندگی نمی&amp;zwnj;کرد، اما از بر هم خوردن تعادل درونی&amp;zwnj;اش هراس داشت و همواره میان نزدیکی و فاصله در نوسان بود. عوامل بسیاری در زندگی عشقی و جنسی کافکا نقشی اخلال&amp;zwnj;گر داشتند. کافکا زمانی آرزوی برون&amp;zwnj;رفت از انزوای روحی را داشت و می&amp;zwnj;خواست با شتاب از طریق یکی شدن با جنس مخالف به این هدف برسد. نتیجه&amp;zwnj;ی چنین آرزوی شتاب&amp;zwnj;آمیزی دلبستگی&amp;zwnj;های زودگذر و بی&amp;zwnj;چشم&amp;zwnj;انداز بود.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;div class="picBox  "&gt;
&lt;p&gt;کافکا به همراه نخستین نامزدش، فلیسه باوئر&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;p&gt;او از هر نوع خطرکردنی در عشق می&amp;zwnj;گریخت و در هراس از دست دادن ثبات روحی خود بود، اما نتیجه&amp;zwnj;ی این نگاه و رفتار دقیقا برعکس بود و به رسیدن به تعادل در رابطه&amp;zwnj;ی او با زنان نمی&amp;zwnj;انجامید. از این گذشته کافکا در روابط زناشویی پیرامون خود هیچ زندگی موفق و خوشبختی را نمی&amp;zwnj;دید و همین، تصور پیمان زناشویی و زندگی مشترک را برای&amp;zwnj;اش دشوار می&amp;zwnj;کرد؛ پیمانی که از نظر او بالاترین دستاورد اجتماعی محسوب می&amp;zwnj;شد. اما از همه مهم&amp;zwnj;تر، واهمه&amp;zwnj;ی کافکا بود از این که روابط اجتماعی و در درجه&amp;zwnj;ی نخست پیوند زناشویی، بر خلاقیت ادبی&amp;zwnj;اش تاثیری منفی بگذارد. آنگونه که راینر اشتاخ زندگینامه&amp;zwnj;نویس کافکا می&amp;zwnj;نویسد، شاید تنها میلنا یزنسکا برای زندگی با کافکا ساخته شده بود و چنانچه او سالم می&amp;zwnj;بود، شاید برای رسیدن به میلنا می&amp;zwnj;جنگید. اما این عشق نیز شکست خورد و ...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;استعاره&amp;zwnj;&amp;zwnj;ی مرگ کافکا&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;فرانتس کافکا پیش از ۴۱مین سال تولدش، در روز سوم ژوئن ۱۹۲۴، بر اثر بیماری سل در استراحتگاهی در وین درگذشت. وضع گلوی کافکا پیش از مرگ، بر اثر بیماری طولانی&amp;zwnj;مدت سل، چنان وخیم بود و چنان دردی داشت که توان بلعیدن غذا را از او می&amp;zwnj;گرفت. کافکا بر اثر گرسنگی مرد و بدینگونه، نوع مرگ&amp;zwnj;اش را نیز می&amp;zwnj;توان همچون استعاره&amp;zwnj;ای برای دوران قحطی سال&amp;zwnj;های جنگ و پس از آن نگریست.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;کافکا پیش از مرگ، از دوست سالیان خود ماکس برود می&amp;zwnj;خواهد که تمام آثار برجای&amp;zwnj;مانده&amp;zwnj;ی او را نابود کند. برود به این وصیت عمل نمی&amp;zwnj;کند، بلکه برعکس نخستین کسی می&amp;zwnj;شود که بر انتشار آثار کافکا نظارت می&amp;zwnj;کند؛ آثاری که هنوز هم جای کشف شدن و ویرایش جدید را دارند و ما را با هر بار خواندن مجدد غافلگیر می&amp;zwnj;کنند و به جنبش فکری وامی&amp;zwnj;دارند. چرایی چنین تاثیری را راینر اشتاخ به خوبی توضیح می&amp;zwnj;دهد: "من همیشه می&amp;zwnj;گویم، در سرش سینمایی بی&amp;zwnj;وقفه در جریان بود، شاید شبیه به آن حالتی که ما به&amp;zwnj;هنگام مصرف مواد مخدر می&amp;zwnj;شناسیم و یا شبیه به آنچه در دوران بلوغ تجربه می&amp;zwnj;کنیم".&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;</description>
      <link>http://kafka-negaah.persianblog.ir/post/63</link>
      <author>زینت نور</author>
      <comments>http://kafka-negaah.persianblog.ir/comments/394131/9441128/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-394131.post-9441128</guid>
      <pubDate>Tue, 15 May 2012 02:20:31 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>دست‌نوشته محاکمه کافکا- مینبع دویچه وله</title>
      <description>&lt;h1 style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;دست&amp;zwnj;نوشته &amp;laquo;محاکمه&amp;raquo; کافکا در آلمان می&amp;zwnj;ماند&lt;/span&gt;&lt;/h1&gt;
&lt;p class="intro" style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; آلمان قصد ندارد تقاضای اسرائیل مبنی بر تحویل دست&amp;zwnj;نوشته رمان "محاکمه" فرانتس کافکا را بپذیرد. به گفته مدیر آرشیو ادبی آلمان، &amp;laquo;هیچ شکی در قانونی بودن خریداری دست&amp;zwnj;نوشته کافکا از سوی آلمان وجود ندارد&amp;raquo;. &amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;div class="picBox" style="text-align: justify;"&gt;
&lt;p&gt;فرانتس کافکا، نویسنده آلمانی&amp;zwnj;زبان&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class="longText" style="text-align: justify;"&gt;چندی پیش کتابخانه ملی اسرائیل از آلمان خواسته بود نسخه اصلی "محاکمه" اثر فرانتس کافکا را به آنها تحویل دهد. اما دست&amp;zwnj;نوشته&amp;zwnj;ی این نویسنده یهودی در آلمان خواهد ماند. آرشیو ادبی آلمان در مارباخ تقاضای کتابخانه ملی اسرائیل را رد کرد.&amp;nbsp;
&lt;p&gt;کشمکش بین اسرائیل و آلمان&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اولریش راولف، مدیر آرشیو ادبی آلمان، تأکید کرد که دست&amp;zwnj;نوشته با رعایت کامل موازین قانونی خریداری شده است. این معامله در سال ۱۹۸۸ در یک حراجی در لندن صورت گرفت.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;شموئل هارنوی، مدیر کتابخانه ملی اسرائیل، اعتقاد دارد که با دریافت این اثر ادبی، می&amp;zwnj;توان به یک نوع "بی&amp;zwnj;عدالتی تاریخی پیاپی" نسبت به یهودیان پایان بخشید.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;به نظر هارنوی، انتقال این دست&amp;zwnj;نوشته به کتابخانه ملی، حق اسرائیل است. میر هلر، وکیل این کتابخانه نیز می&amp;zwnj;گوید: &amp;laquo; بیست سال پیش، زمانی که آرشیو ادبی آلمان دست&amp;zwnj;نوشته را دریافت کرد، می&amp;zwnj;دانست که یک جای کار ایراد دارد. اما این نهاد همچنان اصرار دارد که دست&amp;zwnj;نوشته را قانونی بدست آورده است.&amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;راولف، مدیر آرشیو آلمان، در واکنش به این گفته با تعجب به این موضوع اشاره می&amp;zwnj;کند که پس از خریداری هیچگونه اعتراضی وجود نداشته است. این دست&amp;zwnj;نوشته در حال حاضر در مارباخ نگهداری و از آن برای یک پژوهش بین&amp;zwnj;المللی استفاده می&amp;zwnj;شود.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;شهرت ناخواسته&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;فرانتس کافکا یکی از برجسته&amp;zwnj;ترین نویسندگان آلمانی&amp;zwnj;زبان قرن بیستم است. توجه به موقعیت&amp;zwnj;های پیش&amp;zwnj;پاافتاده و توصیف آنها به زبانی سورئال یکی از ویژگی&amp;zwnj;های آثار کافکا است. او در پراگ در خانواده&amp;zwnj;ای یهودی به دنیا آمد، اما آموزش مذهبی او به جشن تکلیف در سیزده سالگی و چهار بار در سال به کنیسه رفتن با پدرش محدود بود. شخصیت&amp;zwnj;های داستان&amp;zwnj;های کافکا هویت یهودی ندارند. در عین حال او هیچگاه تلاش نکرده ریشه&amp;zwnj;های خود را پنهان کند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;کافکا در سال ۱۹۲۴ نوشته&amp;zwnj;های خود را به نزدیکترین دوست خود، ماکس برود سپرد و از او خواست آنها را نخوانده بسوزاند. ولی برود بر خلاف خواست کافکا عمل کرد و نوشته&amp;zwnj;های کافکا را به چاپ رساند. به این ترتیب کافکا پس از مرگ به شهرتی بی&amp;zwnj;نظیر دست یافت.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در این بین، برود در سال ۱۹۳۹ از دست نازی&amp;zwnj;ها مجبور به ترک پراگ و فرار به اسرائیل شد. وی آثار کافکا را نیز در چمدانی به همراه خود برد. پس از مرگ برود در سال ۱۹۶۸ نوشته&amp;zwnj;های کافکا به منشی بورد، استر هوفه رسید. هوفه قسمتی از این نوشته&amp;zwnj;ها را فروخت، از جمله رمان "محاکمه" را به دو میلیون دلار. مسئولان کتابخانه ملی در تل&amp;zwnj;آویو اعتقاد دارند که فروش این دست&amp;zwnj;نوشته خلاف خواست برود بوده است.&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;</description>
      <link>http://kafka-negaah.persianblog.ir/post/62</link>
      <author>زینت نور</author>
      <comments>http://kafka-negaah.persianblog.ir/comments/394131/9441127/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-394131.post-9441127</guid>
      <pubDate>Tue, 15 May 2012 02:18:06 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>فرانتس کافکا؛ جراح رابطه‌ی انسان با جهان - منبع ودیچه وله</title>
      <description>&lt;h1 style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;فرانتس کافکا؛ جراح رابطه&amp;zwnj;ی انسان با جهان&lt;/span&gt;&lt;/h1&gt;
&lt;div style="height: 0px; text-align: justify; line-height: 0; clear: both; font-size: 1px;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;p class="intro" style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;فرانتس کافکا نویسنده&amp;zwnj;ای&amp;zwnj;ست با ریشه&amp;zwnj;هایی عمیق در واقعیت که جهان و انسان محصور این جهان را جراحی می&amp;zwnj;کند؛ نویسنده&amp;zwnj;ای که آثارش بازتاب تقاطع فرهنگ&amp;zwnj;های بوهمی، یهودی و آلمانی است. &amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;div class="picBox" style="text-align: justify;"&gt;
&lt;p&gt;فرانتس کافکا&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class="longText" style="text-align: justify;"&gt;
&lt;p&gt;فرانتس کافکا (متولد سوم ژوییه&amp;zwnj;ی سال ۱۸۸۳ در پراگ) تاکنون چند نسل از خوانندگان را از دالان&amp;zwnj;های پیچ در پیچ و هزارتوهای پایان&amp;zwnj;ناپذیر رمان&amp;zwnj;ها و داستان&amp;zwnj;های معماگونه&amp;zwnj;ی خود گذرانده است. اما هنوز هم پس از گذشت سال&amp;zwnj;ها از عالمگیر شدن شهرت کافکا، خوانندگان آثارش تصویری ناقص از او در ذهن دارند.&lt;/p&gt;
&lt;div class="picBox  rechts"&gt;
&lt;p&gt;ترجمه فارسی مسخ از فرزانه طاهری&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;p&gt;از کارشناسان که بگذریم، در بهترین حالت مردم با شنیدن نام فرانتس کافکا به یاد گرگور زامزا در نوول &amp;laquo;مسخ&amp;raquo; می&amp;zwnj;افتند که یک روز صبح از خواب بیدار شد و دریافت که به حشره&amp;zwnj;ای عظیم تبدیل شده است. و در ادامه&amp;zwnj;ی این تصویر و دیدن تنها رویه&amp;zwnj;ی معنایی آن، چهره&amp;zwnj;ای که از کافکا ساخته می&amp;zwnj;شود نویسند&amp;zwnj;ه&amp;zwnj;ای است &amp;laquo;واقعیت&amp;zwnj;گریز&amp;raquo; که ارتباط خود را با جهان به&amp;zwnj;تمامی گسسته است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اما کافکا نویسنده&amp;zwnj;ای&amp;zwnj;ست با ریشه&amp;zwnj;هایی عمیق در واقعیت که جهان و انسان محصور این جهان را جراحی می&amp;zwnj;کند؛ نویسنده&amp;zwnj;ای که آثارش بازتاب تقاطع فرهنگ&amp;zwnj;های بوهمی، یهودی و آلمانی است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;کافکای آلمانی&amp;zwnj;زبان زاده&amp;zwnj;شده در خانواده&amp;zwnj;ای یهودی، با استعداد شگرف و پشتکار کم&amp;zwnj;نظیرش این عناصر فرهنگی را در کلیتی واحد جمع می&amp;zwnj;کند؛ کلیتی که با گذشتن از ذهن و زبان و جهان&amp;zwnj;نگری او، عنوان موقعیت یا جهان &amp;laquo;کافکایی&amp;raquo; را بر آن می&amp;zwnj;نهیم. شاید هم دقیقا همین آمیزش در قالب سبک منحصربه&amp;zwnj;فرد کافکاست که از او چهره&amp;zwnj;ای استثنایی می&amp;zwnj;سازد و به برکت همین سبک شگفت &amp;laquo;کافکایی&amp;raquo;ست که با هر دوباره&amp;zwnj;خوانی، باز هم می&amp;zwnj;توان چیز جدیدی در آثار او کشف کرد و هزارتوی جهان را بهتر شناخت.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;تصور رایج از کافکا&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اغلب کافکا را به&amp;zwnj;عنوان خیالپردازی می&amp;zwnj;شناسند با رویاهایی بیگانه با جهان و درگیر در کشمکشی درمان&amp;zwnj;ناپذیر با مشکلات خانوادگی! در تصویرهایی نیز که از او بر جای مانده، چهره&amp;zwnj;ی جوانی جدی و نحیف را می&amp;zwnj;بینیم با چشمانی محزون. رنج کافکا از مناسبات خانوادگی&amp;zwnj;اش را نیز به&amp;zwnj;خوبی می&amp;zwnj;توانیم در نامه به پدرش که در سال ۱۹۱۹ منتشر شد دریابیم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;div class="picBox  "&gt;
&lt;p&gt;بیوگرافی کافکا به قلم راینر اشتاخ&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;p&gt;اما فرانتس کافکا را نمی&amp;zwnj;توان به تصویری که از او در اذهان عمومی شکل گرفته فرو کاست. راینر اشتاخ در زندگینامه&amp;zwnj;ی دقیق و مبسوط کافکا که آن را در دو جلد منتشر کرده تصویر متفاوتی از نویسنده را استادانه روایت می&amp;zwnj;کند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اشتاخ می&amp;zwnj;خواهد در این زندگینامه نشان دهد که وقایع سیاسی که کافکا شاهد آنها بود و بیش و پیش از همه جنگ جهانی اول، تنها چشم&amp;zwnj;اندازی برای او نبودند، بلکه او خود جزئی جدایی&amp;zwnj;ناپذیر از همین وقایع بود. بازتاب جنگ، وقایع سیاسی و موقعیت زیستی در محله&amp;zwnj;ی یهودیان پراگ را نمی&amp;zwnj;توان در آثار کافکا نادیده گرفت. تاثیر اینها همه و نیز موقعیت شغلی و خانوادگی، بر آفرینش ادبی کافکا، می&amp;zwnj;تواند تصویری دیگرگونه از او بسازد؛ تصویری که با آنچه عمومی شده متفاوت است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;کافکای اجتماعی و &amp;laquo;سیاسی&amp;raquo;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;کافکا را عموما نویسنده&amp;zwnj;ای می&amp;zwnj;شناسند که از سیاست و اخبار سیاسی روز گریزان است، در حالی که شواهد نشان می&amp;zwnj;دهد، او به&amp;zwnj;طور منظم مسایل روز را دنبال می&amp;zwnj;کرده و هر روز روزنامه&amp;zwnj;های محلی، بخصوص صفحه&amp;zwnj;ی اقتصادی آنها را می&amp;zwnj;خوانده است. البته در این مسئله اقتضای شغلی کافکا را هم نباید نادیده گرفت که او را وامی&amp;zwnj;داشته تا همواره در جریان مسایل روز و پیش از هر چیز اخبار اقتصادی قرار گیرد. کافکا در زمان جنگ نیز حتا تلاش می&amp;zwnj;کند که به مطبوعات خارجی دست بیابد.&lt;/p&gt;
&lt;div class="picBox  rechts"&gt;
&lt;p&gt;کافکای جوان، برنده تمام دعواهای قضایی با کافرمایان&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;p&gt;خاطرات برخی شخصیت&amp;zwnj;های چک معاصر کافکا نشان می&amp;zwnj;دهد که او گاه در نشست&amp;zwnj;های و حرکت&amp;zwnj;های سندیکالیستی شرکت می&amp;zwnj;کرده. این سندیکالیست&amp;zwnj;ها و چهره&amp;zwnj;های آنارشیست آنان کافکا را نوعی &amp;laquo;سوسیالیست تجربی&amp;raquo; قلمداد می&amp;zwnj;کنند. کافکا در عین حال مخالف آتشین نظامی&amp;zwnj;گری بود. او در سال ۱۹۲۰ به گوستاو یانوش ۱۷ ساله می&amp;zwnj;گوید: "شاعران تلاش می&amp;zwnj;کنند چشمان دیگری به مردم ببخشند تا بدین&amp;zwnj;وسیله واقعیت را تغییر دهند. به همین دلیل آنها در واقع عناصر خطرناکی برای دولت هستند، زیرا می&amp;zwnj;خواهند دگرگون کنند. اما دولت و با آن، تمامی خادمان دست&amp;zwnj;به&amp;zwnj;سینه&amp;zwnj;اش، فقط می&amp;zwnj;خواهند دوام بیابند".&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;نمونه&amp;zwnj;ی دیگری که خلاف تصور عمومی از کافکاست، علاقه&amp;zwnj;ی ویژه&amp;zwnj;ی او به خواندن آثار خود در جمع است. او بارها و با علاقه آثار خود و دیگرانی مانند کلایست یا دیکنز را برای بستگان و دوستان&amp;zwnj;اش می&amp;zwnj;خواند. کافکا دو بار هم رسما برای داستان&amp;zwnj;خوانی دعوت شد و هر دوبار هم دعوت را پذیرفت، یکبار در سال ۱۹۱۲ در پراگ و یکبار در سال ۱۹۱۶ در مونیخ.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;&amp;laquo;موفق&amp;raquo; در شغل&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;div class="picBox  "&gt;
&lt;p&gt;تصویری از میدان ونتسل در پراگ در سال ۱۹۰۴ که محل کار کافکا در آنجا قرار داشت&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;p&gt;پدر کافکا تاجر کالاهای تجملی بود. به خواست همین پدر بود که کافکای جوان به تحصیل حقوق پرداخت و در این رشته مدرک دکترا گرفت. او پس از تحصیل در سال ۱۹۰۸ در یک شرکت بیمه&amp;zwnj;ی سوانح کارگری آغاز به کار کرد. &amp;laquo;کافکای حقوقدان&amp;raquo; که به استخدام چنین شرکتی درآمده بود، کارمندی موفق بود که در ارتباط با حرفه&amp;zwnj;اش، در جناح مقابل کارفرماها به&amp;zwnj;عنوان حریفی توانمند ظاهر می&amp;zwnj;شد. راینر اشتاخ زندگینامه&amp;zwnj;نویس کافکا نشان می&amp;zwnj;دهد که نویسنده&amp;zwnj;ای که ما تصویر انسانی ضعیف را از او در ذهن داریم، در کسوت کارمند عالیرتبه&amp;zwnj;ی شرکت بیمه&amp;zwnj;ی سوانح کارگری، عملا از تمام دعواهای قضایی پیروزمند بیرون می&amp;zwnj;آید.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;جنگ؛ قاتل آرزوهای کافکا&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;با وجود همه&amp;zwnj;ی این &amp;laquo;توانایی&amp;raquo;&amp;zwnj;ها و &amp;laquo;توفیق&amp;raquo;&amp;zwnj;ها، کافکا همواره رویای ترک پراگ را در سر داشت. او می&amp;zwnj;خواست از حصار خانواده بگریزد و به&amp;zwnj;عنوان نویسنده با نامزدش فلیس باوئر (در زمان داشتن این آرزو در سر) در برلین زندگی کند. اما جنگ تمامی معادلات کافکای جوان را بر هم زد. آزادی مسافرت محدود شد و کافکا بایستی اینک دو برابر بیش از گذشته کار می&amp;zwnj;کرد، زیرا بسیاری از همکاران&amp;zwnj;اش نه در دفتر کار، بلکه در جبهه&amp;zwnj;های جنگ بودند. چنین بود که او دیگر نمی&amp;zwnj;توانست مانند گذشته بعدازظهرها به خانه برود و خود را یکسره وقف نوشتن کند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;زندگینامه&amp;zwnj;نویس کافکا روایت می&amp;zwnj;کند که در این شرایط او مجبور بود ساعت ۵ بعدازظهر دوباره به دفتر کارش بازگردد و حتا شنبه&amp;zwnj;ها نیز کار کند. بدینگونه برای کافکا دیگر زمان چندانی برای نوشتن باقی نمی&amp;zwnj;ماند. کافکا ابتدا تلاش کرد این وضعیت را نادیده بگیرد و به آن توجه نکند. نتیجه طبیعی چنین وضعی بی&amp;zwnj;خوابی&amp;zwnj;های شدید بود. دلیل اصلی به پایان نرسیدن رمان &amp;laquo;محاکمه&amp;raquo; نیز همین کمبود وقت و فشار بی&amp;zwnj;خوابی بود. چنین وضعیتی باعث شد که نیروی کافکا به&amp;zwnj;شدت زیر فشار دوگانه&amp;zwnj;ی &amp;laquo;کار&amp;minus; نوشتن&amp;raquo; تحلیل رود، تا جایی که تداوم آن دیگر ممکن نبود.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;&amp;laquo;کمال&amp;zwnj;گرایی&amp;raquo; کافکا و نتایج آن&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;div class="picBox  rechts"&gt;
&lt;p&gt;مجسمه یادبود کافکا در زادگاهش پراگ&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;p&gt;بدینگونه بود که کافکای خسته و کم&amp;zwnj;جان به نوشتن داستان&amp;zwnj;ها و نوشته&amp;zwnj;های کوتاه روی آورد. در همین سال&amp;zwnj;های قحطی ۱۹۱۶&amp;minus;۱۹۱۷ بود که از جمله &amp;laquo;پزشک دهکده&amp;raquo; و &amp;laquo;پل&amp;raquo; خلق شدند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;دقیقا در دوره&amp;zwnj;های بحرانی&amp;zwnj;یی که فکر می&amp;zwnj;کرد توان&amp;zwnj;اش به آخر رسیده، اندوخته&amp;zwnj;هایی ناخودآگاه سر بر می&amp;zwnj;آوردند. اما او به ندرت راضی بود. کافکا از نوعی گرایش بیمارگونه به &amp;laquo;کمال&amp;raquo; رنج می&amp;zwnj;برد. این &amp;laquo;سختگیری&amp;raquo; و حساسیت هولناک نسبت به هر آنچه از نظرش کامل نبود، باعث می&amp;zwnj;شد تنها آن&amp;zwnj;دسته نوشته&amp;zwnj;هایی را منتشر کند که &amp;laquo;کمال&amp;zwnj;طلبی&amp;raquo; او را &amp;laquo;بیش از به&amp;zwnj;تمامی&amp;raquo; ارضا می&amp;zwnj;کردند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;وصیت کافکا به دوست&amp;zwnj;اش ماکس برود برای نابود کردن تمام دست&amp;zwnj;نوشته&amp;zwnj;های منتشر نشده و رمان&amp;zwnj;های ناتمام&amp;zwnj;اش را نیز بایستی در چارچوب همین کمال&amp;zwnj;گرایی او نگریست.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;به&amp;zwnj;شدت حساس، نه بیشتر!&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;فرانتس کافکا از سرشتی نیرومند و آسیب&amp;zwnj;ناپذیر نبود، بلکه مانند بسیاری از هنرمندان حامل پریشانی&amp;zwnj;هایی چند بود، اما به&amp;zwnj;هیچ&amp;zwnj;وجه، آنگونه که غالبا مفسران و منتقدان درباره&amp;zwnj;اش معتقدند، اختلالات شدید عصبی هم نداشت. زندگینامه&amp;zwnj;نویس کافکا در همین زمینه می&amp;zwnj;گوید که او بی&amp;zwnj;شک یکدندگی&amp;zwnj;ها و عادت&amp;zwnj;های خشک و ثابتی داشته، اما خودش به&amp;zwnj;خوبی به آنها آگاه بوده و می&amp;zwnj;توانسته خود آنها را به ریشخند بگیرد. اما این عادت&amp;zwnj;ها و خصوصیات اصلا چنان وزنی نداشته&amp;zwnj;اند که بر اساس آن بتوان گفت، زندگی مشترک با او، حتا اگر خودش گاهی چنان ادعایی کرده، ناممکن بوده است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;کافکا و زنان&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اما آنچه که به رابطه کافکا با زنان مربوط می&amp;zwnj;شود: برخلاف تصور او اصلا مثل یک راهب زندگی نمی&amp;zwnj;کرد، اما از بر هم خوردن تعادل درونی&amp;zwnj;اش هراس داشت و همواره میان نزدیکی و فاصله در نوسان بود. عوامل بسیاری در زندگی عشقی و جنسی کافکا نقشی اخلال&amp;zwnj;گر داشتند. کافکا زمانی آرزوی برون&amp;zwnj;رفت از انزوای روحی را داشت و می&amp;zwnj;خواست با شتاب از طریق یکی شدن با جنس مخالف به این هدف برسد. نتیجه&amp;zwnj;ی چنین آرزوی شتاب&amp;zwnj;آمیزی دلبستگی&amp;zwnj;های زودگذر و بی&amp;zwnj;چشم&amp;zwnj;انداز بود.&lt;/p&gt;
&lt;div class="picBox  "&gt;
&lt;p&gt;کافکا به همراه نخستین نامزدش، فلیسه باوئر&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;p&gt;او از هر نوع خطرکردنی در عشق می&amp;zwnj;گریخت و در هراس از دست دادن ثبات روحی خود بود، اما نتیجه&amp;zwnj;ی این نگاه و رفتار دقیقا برعکس بود و به رسیدن به تعادل در رابطه&amp;zwnj;ی او با زنان نمی&amp;zwnj;انجامید. از این گذشته کافکا در روابط زناشویی پیرامون خود هیچ زندگی موفق و خوشبختی را نمی&amp;zwnj;دید و همین، تصور پیمان زناشویی و زندگی مشترک را برای&amp;zwnj;اش دشوار می&amp;zwnj;کرد؛ پیمانی که از نظر او بالاترین دستاورد اجتماعی محسوب می&amp;zwnj;شد. اما از همه مهم&amp;zwnj;تر، واهمه&amp;zwnj;ی کافکا بود از این که روابط اجتماعی و در درجه&amp;zwnj;ی نخست پیوند زناشویی، بر خلاقیت ادبی&amp;zwnj;اش تاثیری منفی بگذارد. آنگونه که راینر اشتاخ زندگینامه&amp;zwnj;نویس کافکا می&amp;zwnj;نویسد، شاید تنها میلنا یزنسکا برای زندگی با کافکا ساخته شده بود و چنانچه او سالم می&amp;zwnj;بود، شاید برای رسیدن به میلنا می&amp;zwnj;جنگید. اما این عشق نیز شکست خورد و ...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;استعاره&amp;zwnj;&amp;zwnj;ی مرگ کافکا&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;فرانتس کافکا پیش از ۴۱مین سال تولدش، در روز سوم ژوئن ۱۹۲۴، بر اثر بیماری سل در استراحتگاهی در وین درگذشت. وضع گلوی کافکا پیش از مرگ، بر اثر بیماری طولانی&amp;zwnj;مدت سل، چنان وخیم بود و چنان دردی داشت که توان بلعیدن غذا را از او می&amp;zwnj;گرفت. کافکا بر اثر گرسنگی مرد و بدینگونه، نوع مرگ&amp;zwnj;اش را نیز می&amp;zwnj;توان همچون استعاره&amp;zwnj;ای برای دوران قحطی سال&amp;zwnj;های جنگ و پس از آن نگریست.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;کافکا پیش از مرگ، از دوست سالیان خود ماکس برود می&amp;zwnj;خواهد که تمام آثار برجای&amp;zwnj;مانده&amp;zwnj;ی او را نابود کند. برود به این وصیت عمل نمی&amp;zwnj;کند، بلکه برعکس نخستین کسی می&amp;zwnj;شود که بر انتشار آثار کافکا نظارت می&amp;zwnj;کند؛ آثاری که هنوز هم جای کشف شدن و ویرایش جدید را دارند و ما را با هر بار خواندن مجدد غافلگیر می&amp;zwnj;کنند و به جنبش فکری وامی&amp;zwnj;دارند. چرایی چنین تاثیری را راینر اشتاخ به خوبی توضیح می&amp;zwnj;دهد: "من همیشه می&amp;zwnj;گویم، در سرش سینمایی بی&amp;zwnj;وقفه در جریان بود، شاید شبیه به آن حالتی که ما به&amp;zwnj;هنگام مصرف مواد مخدر می&amp;zwnj;شناسیم و یا شبیه به آنچه در دوران بلوغ تجربه می&amp;zwnj;کنیم".&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;</description>
      <link>http://kafka-negaah.persianblog.ir/post/61</link>
      <author>زینت نور</author>
      <comments>http://kafka-negaah.persianblog.ir/comments/394131/9441123/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-394131.post-9441123</guid>
      <pubDate>Tue, 15 May 2012 02:14:47 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>پزشک دهکده / فرانتس کافکا</title>
      <description>&lt;div class="PostBody"&gt;
&lt;p align="justify"&gt;&lt;strong&gt;پزشک دهکده / فرانتس کافکا&lt;br /&gt;ترجمه :امیرجلال الدین اعلم&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align="justify"&gt;&lt;strong&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;br /&gt;&amp;nbsp;بسیار سرگشته و حیران بودم : می بایست به سفری فوری بروم&amp;lrm;؛ بیماری سخت ناخوش در دهکده ای ده فرسنگ دورتر انتظارم را می کشید؛ بوران پرپشت برف همه پهنه های میان من و او را آکنده بود؛ درشکه ای تک اسبه داشتم، درشکه ای سبک با چرخهای بزرگ، درست فراخور جاده های روستائی مان؛ پوشیده در پالتوی خز، کیف ابزارهایم به دست، آماده سفر، در حیاط بودم؛ اما با کدام اسب&amp;zwnj;؟ اسبی در میان نبود. اسب خودم، فرسوده از خستگیهای این زمستان بسیار سرد، شباهنگام مرده بود؛ دختر خدمتکارم اکنون دهکده را در طلب عاریه گرفتن اسبی می پوئید؛ اما بیهوده بود، می دانستم، و غمزده آنجا ایستاده بودم، در حالی که برف هرچه انبوه تر فرایم می گرفت. و هرچه بیشتر از جنبیدن وامی ماندم. دختر دم دروازه نمایان شد، تنها، و فانوس را تکان تکان داد؛ البته، کیست که در این گاه برای چنین سفری اسبش را عاریه بدهد ؟ بار دیگر شلنگ انداز سراسر حیاط را پیمودم؛ بیرون شدی نمی یافتم؛ در سرآسیمگی ام به در فکسنی خوکدانی که سالها بی مصرف افتاده بود لگد کوفتم. یکهو باز شد و روی پاشنه اش پس و پیش بال بال زد. دمه و بوئی چون بوی اسب از آن بیرون زد. تو، تاب خوران از طنابی، فانوس طویله کورسو می زد. مردی، چمباتمه نشسته در آن اندرونِ پست، چهره چشم آبی گشاده اش را نشان داد. چهار دست و پا بیرون خزان، پرسید : &amp;laquo; اسبها را به درشکه ببندم ؟&amp;raquo; نمی دانستم چه بگویم و همین قدر خمیدم که ببینم چه چیزِ دیگری در خوکدانی هست. خدمتکار کنارم ایستاده بود. گفت :&amp;laquo; شما هرگز نمی دانید که در خانه خودتان چه خواهید یافت&amp;raquo;، و هر دو خندیدیم.&lt;br /&gt;مهتر بانگ زد :&amp;laquo; آهای برادر، آهای خواهر !&amp;raquo;، و دو اسب، جانورانی درشت جثه با تهیگاه های نیرومند، یکی پس از دیگری، پاهایشان خمانده نزدیکِ تن هایشان، با کله های خوش ریخت که مانند کله شتر پائین افتاده بود، به نیروی جنباندن کپل از سوراخ دری که تمامش را پر می کردند زورزنان بیرون آمدند. ولی بی درنگ به پا خاستند، پاهایشان بلند و کشیده بود و از تن هایشان بخاری پرپشت برمی خاست.&lt;br /&gt;گفتم :&amp;laquo; کمکش کن&amp;raquo;، و دختر مشتاقانه شتافت تا مهتر را در بستن اسبها یاری دهد. اما همینکه کنارش رفت، مهتر چنگ می اندازد می گیردش و چهره اش را به چهره او می چسباند. دختر جیغ می کشد و پیش من می گریزد؛ روی لپش نشانه های دو ردیف دندان به رنگ سرخ نمایان است.&lt;br /&gt;خشمناک نعره می کشم که :&amp;laquo; حیوان وحشی، دلت شلاق می خواهد ؟&amp;raquo; ولی همان دم می اندیشم که او غریبه است، نمی دانم از کجا می آید، و هنگامی که همه کسان دیگر مرا فرو گذاشته اند به دلخواه خویش به دادم می رسد. چنانکه گوئی اندیشه هایم را بداند از تهدیدم نمی رنجد ولی، همچنان مشغول به اسبها، فقط یک بار رو به سویم می گرداند. سپس می گوید :&amp;laquo; سوار شوید&amp;raquo;، و راستی که همه چیز آماده است. جفتی اسب شکوهمند می بینم، از آن گونه که هرگز پشت سرشان ننشسته ام، و شادمان سوار می شوم. می گویم :&amp;laquo; من می رانم ها، تو راه را بلد نیستی.&amp;raquo;&lt;br /&gt;او گفت :&amp;laquo; البته، به هر حال من باهاتان نمی آیم، پیش رز می مانم.&amp;raquo;&lt;br /&gt;رز جیغ می کشد که :&amp;laquo; نه&amp;raquo;، و به درون خانه می گریزد، با این پیش-آگاهی موجه که سرنوشتش محتوم است. بانگ غژاغژ زنجیر را که رز به در می بندد می شنوم؛ صدای چرخیدن کلید را در قفل می شنوم؛ افزون بر این، می بینم که چراغهای دالان ورودی، و همچنان دوان دوان، چراغهای همه اتاقها را خاموش می کند تا خودش را از دیده پنهان بدارد.&lt;br /&gt;به مهتر می گویم :&amp;laquo; تو با من می آئی و گرنه نخواهم رفت، هر قدر هم که سفرم فوری باشد. نمی خواهم بازاء آن دختر را تسلیمت کنم.&amp;raquo;&lt;br /&gt;می گوید :&amp;laquo; هین !&amp;raquo; دستهایش را به هم می کوبد؛ درشکه، مانند الواری در سیلاب، از جا می کند؛ هنوز می شنوم که درِ خانه ام زیر یورش و ضربه های مهتر می شکافد و از هم می پاشد. سپس شتابی توفنده که بیکسان بر همه حواسم می کوبد، کر و کورم می کند. ولی این نیز جز دمی نمی پاید، زیرا، پنداری که حیاط مزرعه بیمارم درست جلوی دروازه حیاط من باز بشود، از هم اکنون آنجایم؛ اسبها آرام نگه داشته اند؛ بوران بند آمده؛ همه پیرامونم مهتاب است؛ پدر و مادر بیمارم از خانه بیرون می شتابند، از پی آنها خواهرش؛ مرا تقریبا بلندکنان از درشکه بیرون می برند؛ از سخنان درهم برهمی که می پرانند، هیچ در نمی یابم؛ توی اتاق بیمار، هوا چه سخت استنشاق کردنی است؛ بخاریِ ول شده، دود می کند؛ دست خواهم انداخت و پنجره را خواهم گشود؛ اما نخست می خواهم بیمارم را ببینم. پسربچه، لاغر، بدون تب، نه سرد، نه گرم، با چشمهای بی حالت، بدون پیرهن، به زور خودش را از زیر لحافِ پر بلند می کند، بازوهایش را دور گردنم می اندازد، و به پچپچه در گوشم می گوید :&amp;laquo; دکتر، بگذار بمیرم.&amp;raquo; نگاهی به دور و بر اتاق می اندازم؛ هیچ کس نشنیده است؛ پدر و مادر خموشانه به جلو یله داده اند و انتظار نظرم را می کشند؛ خواهر صندلیی برای کیفِ دستی ام گذاشته است؛ کیف را می گشایم و میان ابزارهایم می گردم؛ پسرک همچنان از بسترش مرا به چنگ گرفته است تا درخواستش را به یادم بیاورد؛ انبرکی را برمی دارم، در نور شمع وارسی اش می کنم، و باز بر زمین می گذارمش. کفراندیشانه با خودم می گویم :&amp;laquo; آری، در مواردی از این دست ایزدان یاریگرند، اسبِ گم شده را می فرستند، به سببِ فوریت، اسبِ دومی به آن می افزایند، و برای کامل کردن همه چیز حتا مهتری را اعطا می کنند&amp;hellip;&amp;raquo; و فقط در این گاه است که به یاد رز می افتم؛ چه باید بکنم ؟ چگونه می توانم برهانمش ؟ چگونه می توانم او را از زیرِ آن مهتر بیرون بکشم هنگامی که به فاصله ده فرسنگیِ اویم و درشکه ام را اسبهائی می کشند که نمی شود مهارشان کرد ؟ این اسبهائی که اکنون یک جوری عنانشان را گسسته اند، و نمی دانم چگونه پنجره ها را از بیرون می گشایند ؟ از پنجره سر تو می کشند و بی پروا از فریادهایِ بیم زده خانواده، بیمار را می نگرند. می اندیشم :&amp;laquo; بهتر است بی درنگ برگردم&amp;raquo;، انگار اسبها مرا به سفرِ بازگشت می خوانند، با این همه می گذارم که خواهر بیمار، که به خیالش گرما گیجم کرده است، پالتوی خز را ازم بگیرد. گیلاسی &amp;laquo; رام&amp;raquo; برایم می ریزند، پیرمرد تپوکی به شانه ام می زند، صمیمیتی که این تعارفِ گنجش آن را موجه می داشت؛ سرم را به نشانه نه تکان می دهم؛ در تنگنای اندیشه های پیرمرد، من به دل آشوبه افتاده ام؛ این یگانه دلیل سرباز زدنم از نوشیدن بود. مادر کنار بستر ایستاده است و اغوایم می کند که به سوی آن بروم؛ تن می دهم، و، در حالی که یکی از اسبها رو به سقف شیهه ای بلند می کشد، من سرم را بر سینه پسر می گذارم که زیر ریشِ خیسم می لرزد. چیزی را که پیشاپیش می دانستم تأئید می شود : پسرک تندرست است، اندک اختلالی در گردشِ خونش، اشباع شده از قهوه ای که مادرِ دلسوزش به او می دهد، ولی صحیح و سالم؛ و بهترین کار آن است که هلش بدهند و از رختخواب پرتش کنند بیرون. من مصلحِ دنیا نیستم و همین است که می گذارم دراز بکشد. مرا مقامات ناحیه برگماشته اند و من تکلیفم را به بهترین وجه انجام می دهم، تا حدی که تقریباْ بیش از اندازه می شود. با آنکه دستمزدم ناچیز است، در حقِ تهیدستان کَرَم می کنم و دستگیرشانم. هنوز باید از رز توجه کنم، و سپس می شود که پسرک به کام دلش برسد، و من نیز می خواهم بمیرم. من در این زمستانِ بی پایان اینجا چه می کنم ؟ اسبم مرده است، و هیچکی در دهکده اسبش را به من عاریه نمی دهد. ناگزیر می شوم اسبهایم را از خوکدانی گیر بیاورم؛ اگر آنها از قضا اسب نمی بودند، می بایست با خوک سفر کنم. حال چنین است. و به نشانه آری به خانواده سر تکان می دهم. هیچ درباره ماجرا نمی دانند، و، اگر می دانستند، باورش نمی کردند. نسخه نوشتن آسان است، ولی با مردم به تفاهم رسیدن سخت است. &lt;br /&gt;خب، این دیگر پایانِ عیادتم است، یک بار دیگر بی ضرورت فرایم خوانده اند، به آن خو گرفته ام؛ همه ناحیه زندگی ام را با زنگ شبانگاهی عذاب آور می گرداند، ولی اینکه این بار باید رز را نیز فدا کنم، آن دختر زیبائی را که سالیان سال در خانه ام زندگی کرده است بدونِ آنکه تقریباْ ملتفت او بشوم ـ این فدا کردن بسیار بیش از اندازه است؛ و من باید یک جوری، به یاریِ هر شگردی که شده، در ذهنم دلایلی بیابم که به این خانواده نتازم که هر قدر هم خیرخواه باشند نمی توانند رز را به من بازگردانند. ولی همچنان که کیفم را می بندم و با دستم علامت می دهم که پالتوی خزم را بیاورند و در این میان خانواده با هم ایستاده اند، پدر لیوانِ &amp;laquo; رامِ&amp;raquo; توی دستش را بو می کشد، مادر، ظاهراْ سرخورده از من ـ عجب، مردم چه توقع ها دارند ! ـ، با چشمانِ اشک آلود لبانش را می گزد، و خواهر حوله آغشته به خون را تکان می دهد، به نحوی حاضرم به طور مشروط تصدیق کنم که پسرک شاید بالاخره بیمار باشد. به سویش می روم، به رویم لبخند می زند، انگار مغذی ترین سوپِ بیماران را برایش می برم ـ آه، حالا اسبها هر دویشان شیهه می کشند؛ این غوغا بی گمان از آسمان مقدر شده است تا کارِ مرا در معاینه بیمار آسان گرداند ـ و اکنون پی می برم : آری، پسرک بیمار است. در پهلوی راستش، نزدیکِ لنبر، زخمِ سرگشاده ای به بزرگی کفِ دستِ من هست. سرخ گونه، با رنگمایه های گوناگون، تهش تیره، لبه ها روشنتر، با دان دان های ریز، لخته لخته خونین، دهن گشوده چون معدنی روباز. از دور چنین است. از نزدیک وخیمتر می نماید. بی اختیار از شگفتی زیرلب سوت می کشم. کرمهائی، به کلفتی و بلندیِ انگشتِ کوچکم، خودشان نیز سرخ گون و خون آلود، از پناهگاهشان در اندرونِ زخم به سویِ روشنی می لولند، با کله های سفیدِ کوچک و پاهای کوچکِ بسیار. طفلکی پسر، دیگر کمکی از دستِ کسی برایِ تو برنمی آید. من زخمِ بزرگت را کشف کرده ام؛ این گلی که در پهلوی تو است، دارد نابودت می کند. خانواده خشنودند، می بینند که دست به کار شده ام؛ خواهر به مادر می گوید، مادر به پدر، به چند مهمانی که سرِ پنجه پا، بازوهایشان فراخ گشوده برایِ حفظِ تعادلشان، از میانِ مهتابِ درِ گشوده تو می آیند. پسرک، خیره شده از این زندگیِ درونِ زخمش، هق هق کنان به زمزمه می گوید :&amp;laquo; نجاتم می دهی ؟&amp;raquo; در ناحیه من مردم چنین اند. همیشه چیزِ محال را از پزشک چشم می دارند. ایمانِ کهنشان را از دست داده اند؛ کشیش در منزلش می نشیند و جامه هایش را یکی یکی ریش می کند؛ ولی گمان می رود که پزشک باید با دستِ ظریفِ جراحانه اش از عهده همه کارها برآید. خب، هر جور دلشان می خواهد؛ من که خدماتم را بر ایشان تحمیل نکرده ام؛ اگر می خواهید برایِ هدفهایِ مقدس از من سوء استفاده کنید، بازتان نمی دارم؛ چه چیزِ بهتری را می خواهم، من، پزشک پیرِ دهکده، محروم شده از دخترِ خدمتکارم ! و اینک می آیند، خانواده و پیرانِ ده، و رخت از تنم می کَنند؛ گروهِ همخوانانِ مدرسه، به راهنمائی آموزگار، جلویِ خانه می ایستند و آهنگِ بسیار ساده ای را با این کلمات می خوانند :&lt;br /&gt;جامه اش را درآورید، آن گاه درمانمان خواهد کرد، و&lt;br /&gt;اگر نکند، بکشیدش !&lt;br /&gt;او فقط پزشک است، فقط پزشک است.&lt;br /&gt;سپس جامه از تنم در می آورند. من، انگشتها در ریشم و سرم کج گرفته، به آرامی مردم را می نگرم. بکلی آرامم و بر موقعیت مسلطم، و به همین حال می مانم، هر چند که آن به دردم نمی خورد، زیرا اکنون سر و پاهایم را می گیرند و به رختخواب می برند. مرا در رختخواب، به سویِ دیوار و کنارِ زخم، می گذارند. سپس همه از اتاق بیرون می روند؛ در بسته می شود؛ آواز خاموش می شود؛ ابرها ماه را می پوشانند؛ رواندازِ گرم و نرم دورم را گرفته است؛ کله اسبها سایه وار در پنجره های گشوده می لرزد. صدائی بیخِ گوشم می گوید :&amp;laquo; می دانی، من اعتمادِ چندانی به تو ندارم. از یک جائی به اینجا پرت شده ای، با پاهایِ خودت نیامده ای. عوضِ آنکه کمکم کنی، جایم را در بسترِ مرگم تنگ کرده ای. دلم می خواهد چنگ بیندازم و چشمهات را از کاسه در بیاورم.&amp;raquo;&lt;br /&gt;می گویم :&amp;laquo; درست است، شرم آور است. منتها من پزشکم. می خواهی چه بکنم ؟ باور کن، برایِ من هم آسان نیست.&amp;raquo;&lt;br /&gt;&amp;laquo; انتظار داری که از این پوزش راضی باشم ؟ آه، باید باشم، دستِ خودم نیست. همیشه ناچارم رضا بدهم. من با زخمِ قشنگی به دنیا آمده ام؛ این تنها عطیه ام بود.&amp;raquo;&lt;br /&gt;می گویم :&amp;laquo; دوستِ جوانم، خطایت اینجا است که دیدِ وسیع نداری. من همه جا بر بالین همه بیماران بوده ام، و به تو می گویم : زخمت آن قدرها وخیم نیست. در گوشه ای تنگ با دو ضربه تبر پدید آمده است. خیلیها پهلوهاشان را ارائه می کنند و صدای تبر را در جنگل نمی شنوند، چه برسد به اینکه تبر دارد نزدیکشان می آید.&amp;raquo;&lt;br /&gt;&amp;laquo; آیا راستی چنین است، یا آنکه مرا در تبم می فریبی ؟&amp;raquo;&lt;br /&gt;&amp;laquo; راستی چنین است، قولِ شرفِ یک پزشکِ رسمی را بپذیر.&amp;raquo;&lt;br /&gt;قولم را پذیرفت و آرام گرفت. ولیکن اکنون وقتش رسیده بود که به گریختن بیندیشم. اسبها هنوز وفادارانه در جاهایشان ایستاده بودند. رختم، پالتوی خزم، کیفم زود جمع و جور شد؛ نمی خواستم با رخت پوشیدن وقتم را هدر دهم؛ اگر اسبها به همان شتابی می تاختند که آمدند، یکراست از این بستر به بسترِ خودم می پریدم. یکی از اسبها فرمانبردارانه از پنجره پس پس رفت؛ بسته ام را توی درشکه انداختم؛ پالتوی خز به هدف نخورد و فقط آستینش به قلابی گیر کرد. همین هم خوب بود. به روی اسب پریدم. در حالی که عنان شل و ول افتاده بود، یک اسب بگوئی و نگوئی به اسبِ دیگر بسته شده بود، درشکه پیچ و تاب خوران از پشت می آمد، و آخر از همه پالتوی خزم در برف خرخر کشیده می شد. گفتم : &amp;laquo; بتاز !&amp;raquo; اما اسب نتاخت؛ به کندیِ پیران، در برهوتِ برف گرفته پیش می رفتیم؛ پشتِ سرمان، آوازِ تازه ولی غلطِ کودکان مدتها طنین انداخت :&lt;br /&gt;ای بیماران، شاد باشید،&lt;br /&gt;پزشک را در رختخوابِ شما خوابانده اند !&lt;br /&gt;با این گام هرگز به خانه نخواهم رسید؛ طبابتِ پررونقم به باد فنا رفت؛ جانشینم دارد غارتم می کند، اما بیهوده، زیرا نمی تواند جایم را بگیرد؛ در خانه ام مهترِ نفرت انگیز بیداد می کند؛ رز قربانی او است؛ نمی خواهم دیگر در این باره بیندیشم. برهنه، در معرضِ یخبندانِ این اندوهناکترینِ روزگاران، با درشکه ای زمینی، اسبهای نازمینی، در این کهنسالی ام، آواره می گردم. پالتوی خزم پشتِ درشکه آویزان است، ولی دستم به آن نمی رسد؛ و هیچ کدام از جماعتِ رجاله بیمارانِ سستم انگشتش را بلند نمی کند. فریب خورده ام ! فریب خورده ام ! یک بار که آدم به آژیرِ دروغینِ زنگِ شبانه پاسخ دهد، هیچ گاه نمی توان جبرانش کرد.&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align="justify"&gt;&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;&amp;nbsp;وبلاگ نرگل&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://nergal.blogfa.com/8311.aspx"&gt;http://nergal.blogfa.com/8311.aspx&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;</description>
      <link>http://kafka-negaah.persianblog.ir/post/59</link>
      <author>زینت نور</author>
      <comments>http://kafka-negaah.persianblog.ir/comments/394131/7566213/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-394131.post-7566213</guid>
      <pubDate>Sat, 20 Aug 2011 07:03:23 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>کافکا از تنهایی تا رهایی / جواد لگزیان</title>
      <description>&lt;div class="PostBody"&gt;
&lt;p align="justify"&gt;&lt;strong&gt;کافکا از تنهایی تا رهایی / جواد لگزیان &lt;br /&gt;نگاهی به کتاب &amp;laquo;شناخت کافکا&amp;raquo; نوشته بهرام مقدادی&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align="justify"&gt;&lt;strong&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &lt;img style="width: 148px; height: 189px;" src="http://www.malaspina.com/jpg/kafka.jpg" alt="" width="195" height="352" align="baseline" border="0" hspace="0" /&gt;&lt;br /&gt;چهره واقعی کافکا کدام است؟ آیا او داستان&amp;zwnj;نویسی منزوی با ذهنی سراسر تیره و بدبین بوده؟&lt;br /&gt;فرانتس کافکا در محله&amp;shy;ای قدیمی در پراگ در سوم ژوئیه 1883دیده به جهان گشود.&lt;br /&gt;از نخستین روزی که فرانتس گام به دبستان گذاشت یعنی 16 سپتامبر 1889 در راه مدرسه&amp;nbsp; آنگونه که بعدها در نامه&amp;zwnj;ای به دوستش میلنا جسینکا نوشت با چشمان هوشیارش جهان بیرون از خانه را زیر نظرگرفت؛ جهانی که او بعدها آن را مورد نقدی اندیشمندانه قرار داد.&lt;br /&gt;کافکا در دوران دبیرستان به مطالعة آثار سورن که یر که گور و اسپینوزا پرداخت و با وجود فضای متحجر و خشک مدارس سختگیر چکسلواکی قرن نوزدهم که زیر تسلط اتریش قرار داشت به آزاد اندیشی روی آورد و با میخکی سرخ به گوشه کت خود برخلاف تفکر رایج رویای دنیای دیگری را در سر &amp;shy;پروراند. &lt;br /&gt;در &amp;laquo;شناخت کافکا&amp;raquo; یکی از دغدغه&amp;zwnj;های مهم مقدادی آموزش شیوه نگاه و نقد ادبی به دانشجویان و پژوهشگران جوان است تا آنها با روش های نقد علمی آشنا شده و به جای پذیرش تئوری های رایج ادبی شجاعانه گام در راه اندیشه ی جدی درباره ی نویسندگان مهم و اندیشمندان معاصر بگذارند.&lt;br /&gt;در این کتاب در بخش نخست زندگی نامه ی فرانتس کافکا و مسائل خانوادگی او مانند ارتباط او با خانوادهاش به ویزه پدر کافکا که شخصیتی مستبد داشته مورد بررسی قرار گرفته است.&lt;br /&gt;همچنین خصوصیات فردی او از جمله علاقه&amp;zwnj;اش به ارتباط با مردم عادی، قرار گرفتن در صف تهیه ارزاق عمومی همچون بقیه مردم و احترام او برای دیگران آمده است.&lt;br /&gt;همچنین فضای پراگ در اواخر قرن نوزد هم و شرایط خاص حاکم بر زندگی کافکا به عنوان یک یهودی آلمانی زبانی توصیف شده است.&lt;br /&gt;در این بخش می&amp;zwnj;خوانیم که کافکا موفق شد دکترای حقوق را در 18 ژوئن 1906 در پراگ دریافت کند و در دفتر حقوقی یکی از بستگانش به کار مشغول شود. &lt;br /&gt;او پس از مدتی کار در داد گاههای پراگ سرانجام وارد اداره ی بیمه سوانح گردید و از نزدیک با اوضاع جامعه ی چلسلواکی آن روز آشنا شد.&lt;br /&gt;هر چند کافکا با توجه به خصوصیات و ویژگی های شخصی در فعالیت های جمعی سیاسی شرکت نکرد اما با آگاهی عمیق اجتماعی، شرایط زمان را درک کرده و با نگاهی معطوف به حقیقت بزرگی چون آزادی انسان به نوشتن روی آورد.&lt;br /&gt;فرانتس کافکا در این زمان خود را چنان از لحاظ روحی و دلهره&amp;shy;های فکری به کی یرکه گور نزدیک می&amp;shy;دید که در نامه ای به دوستش اسکارباوم، کی یرکه گور را ستاره&amp;zwnj;ای درخشان در سرزمین دست نیافتنی نامید.&lt;br /&gt;در این بخش همچنین تاثیر مکاتب ادبی و هنری زمان نویسنده چون سورئالیسم و اکسپرسیونیسم بر او مورد بحث و قرار گرفته است.&lt;br /&gt;کافکا هرگز نتوانست بین زندگی شخصی معمولی و نوشتن به یک آشتی دست یابد و سرانجام رابطه&amp;shy;اش را با نامزدش فلیسه در آستانه&amp;shy;ی سی سالگی قطع کرد و با ذهنی کمال گرا برای همیشه با جهانی که فلیسه نماینده ی آن بود، جهان پر زرق و برق ظواهر مادی و اشرافیت متکبر بدرود گفت.&lt;br /&gt;نامه های کافکا و یادداشت های روزانه او به اضافه ی گفتگوهای او با گوستاویانوش همکار وی در این برداشت از زندگی کافکا به عنوان منبع مورد استفاده قرار گرفته است.&lt;br /&gt;در پایان بخش نخست جایگاه هنری کافکا در جهان غرب و بلوک شرق سیاسی بررسی شده است.&lt;br /&gt;سپس مصاحبه خواندنی بهرام مقدادی با پرفسور رومن کارست از هواداران پر شور بهار پراگ درباره&amp;zwnj;ی کافکا آمده است.&lt;br /&gt;یکی از گفتارهای شورانگیز سارتر را در پایان این بخش می&amp;zwnj;خوانیم. سخنان ژان پل سارتر در زمینه نگاه به آثار کافکا در کنفرانس صلح مسکو در ژوئیه 1962 در تحریف اندیشه و پیام کافکا در غرب و سکوت در شرق تصویر جامعی از رفتار جامعه جهانی با کافکا را ترسیم می کند.&lt;br /&gt;در بخش دوم داستان &amp;laquo;داوری&amp;raquo; که داستانی سورئالیستی بر مبنای کشمکش عاطفی ذهن نویسنده در انتخاب هنر نویسندگی یا زندگی معمولی است، با نگاهی به زندگی خصوصی کافکا تحلیل شده است.&lt;br /&gt;کافکا در رمان &amp;laquo;آمریکا&amp;raquo; تصویر خود از جامعه ی آرمانی که به جای رقابت ها در آن مناسباتی انسانی حاکم است را ارائه می&amp;shy;دهد.&lt;br /&gt;در داستان &amp;laquo;مسخ &amp;raquo; گره گوار سامسا قهرمان اصلی از پذیرفتن کابوس دردناک اجتماعی که در آن ویژگی&amp;shy;های انسانی او سلب شده است سرباز می&amp;shy;زند و به رویای ترس&amp;zwnj;آور دیگری پناه می&amp;shy;برد.&lt;br /&gt;در فصل سوم می&amp;zwnj;خوانیم که فرانتس کافکا از چهارم تا هجدهم اکتبر 1914 یعنی در همان سالی که دست اندرکار نوشتن رمان محاکمه بود، داستان گروه محکومین را نوشت.&lt;br /&gt;او در گروه محکومین وحشتی که جنگ جهانی اول در جهان ایجاد کرده بود و چهره ماشین زده همه چیز حتی مرگ را به تصویر کشید. کافکا در این داستان به شکل زیر کانه ای همچنین استعمار قرن نوزدهمی اروپا در جهان سوم را محکوم کرد.&lt;br /&gt;در "محاکمه" کافکا پوچی و شکست مبارزه ی فردی "ژوزف کا"را که صرفاً به نیروهای خود متکی است در برابر اجتماع نشان می&amp;shy;دهد.در این داستان بزرگترین نقطه ضعف او یعنی عدم وجود تصوری دیگر از جامعه جز جامعه رایج توصیف شده است.&lt;br /&gt;ژوزف کا نمی&amp;zwnj;تواند مبارزه فردی خود را با مبارزات اجتماعی توام کند و بنابراین به تلخی شکست می خورد.&lt;br /&gt;در فصل چهارم داستانهای کافکا در 1916 در مجموعه پزشک دهکده نقد و بررسی شده است.&lt;br /&gt;در داستان" در ردیف آخر" کافکا از دید یک تماشاگر جوان زن سوار کار معلولی را توصیف می&amp;shy;کند که نشسته بر اسبی میدان سیرک را دور می&amp;shy;زند. در قسمت بعدی داستان خانمی زیبا وارد میدان می&amp;shy;شود.&lt;br /&gt;در این داستان تبعیض زشتی که تماشاچیان بین زن سوار&amp;zwnj;کار و زن زیبا می&amp;shy;گذارند و فرهنگ شی&amp;zwnj;زده و بی&amp;zwnj;احساس مورد انتقاد واقع می&amp;zwnj;شود و تماشاگر جوان، به نمایندگی از انسانیت در حالی که به نرده&amp;zwnj;ای تکیه می دهد به تلخی روزگار می&amp;shy;گرید.&lt;br /&gt;دلهره&amp;zwnj;ی انتخاب بین عوامل مختلف و مسئولیت انسان در برابر زندگی در داستان پزشک دهکده تم اصلی داستان است.&lt;br /&gt;در بررسی این داستان زندگی خصوصی کافکا و نمادهای به کار رفته مانند: مهتر، زمستان و اسب ها کاملاً مورد تحلیل و نماد شناسی قرار گرفته اند.&lt;br /&gt;در بخش پنجم کافکا و انتقادات وی از تعالیم کلیسا در داستان" گراکوس شکارچی" تشریح شده و نگاه کافکا به آموزش های مسیح و پیام او با نظر به اندیشه های کی یرکه گور مورد بررسی قرار گرفته است.&lt;br /&gt;در این بخش همچنین در داستان "دیوار بزرگ چین" مناسبات استعماری اتریش در چکسلواکی با قلم تند کافکا به باد انتقاد گرفته شده است این برداشت با خوانش دقیق متن و تحلیل فاکت های اجتماعی روزگار نویسنده به دست آمده است.&lt;br /&gt;در فصل ششم در داستان" قصر" کافکا روایتگر از خود بیگانگی انسان معاصر است. در این بخش داستان از منظر چهار دیدگاه که یکی قصر را مظهر نیروی متافیزیکی، یکی مظهر ناخودآگاه انسان و دیگری مظهر استبداد پدری دانسته است و همچنین دیدگاه جامعه شناختی مورد تحلیل قرار گرفته است.&lt;br /&gt;آلبر کامو می گوید که "محاکمه بیماری زمانه ما را بیان می کند اما قصر راه درمان آن را نشان می دهد.تلاش قهرمان قصر برای شناخت و تغییر شرایط راهکار او است.&lt;br /&gt;در" هنرمند گرسنگی" کافکا آرزوی خود برای جهانی معنوی را در داستانی نمادین بیان می کند که این نمادها پزوهش و نمادشناسی شده است.&lt;br /&gt;&amp;nbsp;دید منفی کافکا نسبت به شناخت جهان تنها باتکیه بر علم و تکنولوژی در داستان" کاوشهای یک سگ" تشریح&amp;nbsp; شده است.&lt;br /&gt;&amp;nbsp;در فصل سخن آخر یکی از آخرین داستانهای کافکا به نام" لانه" فرار هنرمند از اجتماع و درون گرایی او به تصویر کشیده شده است.&lt;br /&gt;در"شناخت کافکا "خوانندگان می&amp;shy;توانند با خط سیر اندیشه&amp;zwnj;ی یکی از بزرگترین نویسندگان تاریخ بشری آشنا شوند.&lt;br /&gt;کافکا تا سوم ژوئن 1924 در چهل و یک سالگی با شهامت با بیماری سل مبارزه کرد و با آرزوی جهانی با مناسباتی انسانی، عادلانه و زیبا در آسایشگاه معلولین کی یرلینگ درگذشت. &lt;br /&gt;کافکا تا آخرین روزها با قلمی سرشار از احساسات انسانی از دنیایی یکسره متفاوت نوشت و با قلم خود دین خویش را به حقیقت ادا کرد.&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align="justify"&gt;&lt;strong&gt;&amp;nbsp;والس&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;a href="http://www.valselit.com/article.aspx?id=833"&gt;http://www.valselit.com/article.aspx?id=833&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;</description>
      <link>http://kafka-negaah.persianblog.ir/post/58</link>
      <author>زینت نور</author>
      <comments>http://kafka-negaah.persianblog.ir/comments/394131/7566188/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-394131.post-7566188</guid>
      <pubDate>Sat, 20 Aug 2011 06:59:26 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>هیولا</title>
      <description>&lt;p&gt;&lt;span class="messageBody" data-ft="{&amp;quot;type&amp;quot;:3}"&gt;&lt;span dir="rtl"&gt;ما در مردابی از دروغ ها و توهم های پوسیده زندگی می کنیم که هیولاهائی وحشتناک به جهان می آورد، هیولاهائی که با چهره ای پر از محبت به دوربین عکاس ها لبخند می زنند ولی در همان لحظه - بی آنکه کسی متوجه شود - با بی خیالی میلیون ها انسان را چون حشره زیر پا له می کنند&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://kafka-negaah.persianblog.ir/post/57</link>
      <author>زینت نور</author>
      <comments>http://kafka-negaah.persianblog.ir/comments/394131/7180558/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-394131.post-7180558</guid>
      <pubDate>Sun, 26 Jun 2011 20:26:47 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>نامۀ کافکا به ماکس برود</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span class="messageBody"&gt;&amp;nbsp;
&lt;div id="id_4dd1a05209f5e6402886914" class="text_exposed_root text_exposed" style="text-align: justify;"&gt;&lt;span dir="rtl"&gt;نامۀ کافکا به ماکس برود&lt;br /&gt;نوامبر 1917&lt;br /&gt;چارۀ بعدی که خود را شاید از سال های کودکی عرضه می داشت، نه خودکشی، بلکه اندیشۀ به آن بود. در مورد من این ترس نبود که باید به طرز خاصی طراحی می شد، تا مرا از خودکشی باز می داشت، بلکه تنها اندیشه ای بود که به همان ترتیب به بی معنایی می انجامید:&amp;laquo; تو، تویی که هیچ کار نمی توانی بکنی، درست می خواهی همین یک &lt;span class="text_exposed_hide"&gt;...&lt;/span&gt;&lt;span class="text_exposed_show"&gt;کار را بکنی؟ چگونه می توانی جسارت چنین اندیشه ای به خود بدهی؟ وقتی می توانی خودت را بُکشی، دیگر خودکشی کم و بیش ضرورتی ندارد و غیره.&amp;raquo; بعدها کم کم دیدگاه دیگری به آن افزوده شد و من به فکر خودکشی پایان دادم. آنچه حالا در انتظارم بود ــ وقتی به رغم امید های آشفته، تک و توک لحظاتی خوشبختی و نخوتی اغراق شده ــ به روشنی به آن می اندیشم( این&amp;laquo;به رغم&amp;raquo; به ندرت، تنها تا جایی که نفس کشیدن اجازه می داد، برایم قابل دستیابی بود.) این ها بود: یک زندگی فلاکت بار و یک مرگ فلاکت بار. آخر کلام پایانی رمان محاکمه این است: &amp;laquo;انگار قرار بود شرم پس از او باقی بماند.&amp;raquo; &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;برگردان از ناصر غیاثی&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://kafka-negaah.persianblog.ir/post/56</link>
      <author>زینت نور</author>
      <comments>http://kafka-negaah.persianblog.ir/comments/394131/6866548/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-394131.post-6866548</guid>
      <pubDate>Mon, 16 May 2011 23:09:46 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>پنجره‌ی رو به خیابان</title>
      <description>&lt;p&gt;&lt;span class="messageBody"&gt;&lt;span dir="rtl"&gt;پنجره&amp;zwnj;ی رو به خیابان&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هرکی در انزوا زندگی می&amp;zwnj;کند و با این همه گاه&amp;zwnj;گاه می&amp;zwnj;خواهد خودش را به جایی بچسباند،هرکی برحسب دگرگونیهای روز،آب و هوا،کارو بارش و جز آن ناگهان دلش می&amp;zwnj;خواهد بازویی ببیند تا به آن بیاویزد،او نمی&amp;zwnj;تواند بدون پنجره&amp;zwnj;ای رو به خیابان دیری بپاید. و اگر درحالی نیست که چیزی را آرزو کند و فقط خسته و مانده دمِ هُره&amp;zwnj;ی پنجره&amp;zwnj;اش می&amp;zwnj;&amp;zwnj;رود،با چشمانی که از مردم به آسمان و از آسمان به مردم می&amp;zwnj;&amp;zwnj;چرخد،بی آنکه بخواهد بیرون را بنگرد و سرش کمی بالا گرفته،حتی در آن گاه اسبهای پایین او را به درون قطارِگاریها و هیاهویشان،و از این قرار سرانجام به درونِ هماهنگیِ انسانی پایین می&amp;zwnj;&amp;zwnj;کشند .&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;div&gt;&lt;/div&gt;</description>
      <link>http://kafka-negaah.persianblog.ir/post/55</link>
      <author>زینت نور</author>
      <comments>http://kafka-negaah.persianblog.ir/comments/394131/6835477/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-394131.post-6835477</guid>
      <pubDate>Thu, 12 May 2011 10:29:32 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>نامه های یک عروسک</title>
      <description>&lt;div class="postbody" style="text-align: justify;"&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;گپک:&amp;nbsp;" بخش پارک و عروسک این مطلب را در نامه دوم "سلام کافکا" گنجانیده ام. طبعا دانستن نامه ها بدون خوانش&amp;nbsp; آثار و فهم از زندگی او کاریست&amp;nbsp;مبهم و سوال برانگیز&amp;nbsp;"&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;کافکا هر روز بعد از ظهر برای گردش و قدم زدن به پارک می رود و غالبا درا او را همراهی می کند.آخرین سال زندگی کافکاست و او عاشق درا دیامانت. دختری نوزده ساله از خانواده ای یهودی که زادگاهش لهستان را ترک کرده و آمده به برلین.&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;روزی کافکا در پارک، دختر کوچکی را می بیند که به شدت اشک می ریزد. کافکا از او می پرسد چه شده و دخترک جواب می دهد که عروسکش را گم کرده. آن وقت کافکا فورا داستانی خلق می کند تا توضیح بدهد چه اتفاقی افتاده. می گوید عروسکت رفته سفر. دخترک می پرسداز کجا می دانی؟ کافکا جواب می دهد برای اینکه برای من نامه ای نوشته.&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;کودک باور نمی کند. می گوید:آن را داری. کافکا می گوید نه متاسفم آن را در خانه جا گذاشتم ولی فردا برایت می آورم. آن قدر مطمئن سخن می گوید که بچه مردد می ماند. ممکن است این مرد اسرار آمیز حقیقت را گفته باشد؟&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;کافکا به خانه باز می گردد تا نامه را بنویسد. پشت میز تحریرش می نشیند و درا که هنگام نوشتن تماشایش می کند، می بیند که با همان جدیت و دقتی مشغول به کار است که هنگام نگارش آثارش در او دیده است. خیال ندارد سر دخترک کلاه بگذارد. آنچه انجام می دهد کار ادبی واقعی است و تصمیم دارد نامه را به بهترین وجه بنویسد. اگر بتواند دروغ زیبا و اغوا کننده ای بسازد، دلتنگی از دست دادن عروسک را با واقعیتی متفاوت جبران کرده.&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;فردای آن روز کافکا با نامه به پارک می رود. دختر بچه منتظر است و از آن جا که هنوز خواندن نمی داند، کافکا نامه را برایش می خواند. عروسک نوشته که متاسف است اما از اینکه همیشه با همان آدم ها زندگی کند حوصله اش سر رفته بود. احتیاج داشت آن جا را ترک کند تا دنیا را ببیند و دوستان تازه ای پیدا کند. بعد عروسک قول می دهد هر روز برای دخترک نامه بنویسد تا او را در جریان کارهای خود بگذارد.&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;کافکا به مدت سه هفته به نامه نویسی ادامه داد. درا می گوید که هر فراز را با دقت فراوان و با جزئیات می نوشت و نثرش دقیق، طنز آمیز و جذاب بود. به مدت سه هفته به پارک می رفت و نامه تازه را برای کودک می خواند.&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;عروسک در نامه های کافکا، بزرگ می شود، به مدرسه می رود و با دوستان تازه آشنا می شود. به دخترک اطمینان می دهد که دوستش دارد اما بعضی مشکلات مانع از بازگشتش به منزل می شود. کافکا رفته رفته دخترک را برای لحظه ای&amp;nbsp; آماده می کند که عروسک برای همیشه ناپدید می شود.کافکا می کوشد تا به پایانی ارضا کننده برسد، از این می ترسد که اگر پایان خوبی پیدا نکند، جاذبه جادویی ماجرا از بین برود.&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;سرانجام به این نتیجه می رسد که بهتر است عروسک ازدواج کند. جوانی را تصویر می کند که عروسک عاشقش شده، بعد به جشن و نامزدی در بیرون از شهر می پردازد و آخر به خانه ای می رسد که عروسک و شوهرش در آن زندگی می کنند. در آخرین خط نامه عروسک از دوست قدیمی و عزیزش خداحافظی می کند.&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;در پایان سه هفته، نامه ها رنج دوری عروسک را التیام بخشیده اند. دخترک حکایت عروسک را دارد و وقتی کسی این شانس را دارد که در ماجرایی زندگی کند و در دنیایی خیالی به سر برد، دردهای دنیای واقعی ناپدید می شوند.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;strong&gt;دیوانگی در بروکلین/ پل آستر&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;</description>
      <link>http://kafka-negaah.persianblog.ir/post/54</link>
      <author>زینت نور</author>
      <comments>http://kafka-negaah.persianblog.ir/comments/394131/6658303/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-394131.post-6658303</guid>
      <pubDate>Wed, 13 Apr 2011 05:49:24 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>دست‌نوشته‌ها</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span class="messageBody"&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;div class="text_exposed_root text_exposed" style="text-align: justify;"&gt;&lt;span dir="rtl"&gt;&lt;img src="http://photos-c.ak.fbcdn.net/hphotos-ak-ash1/162913_182000045158908_180415935317319_647697_979307_s.jpg" alt="" width="130" height="99" /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;
&lt;div class="text_exposed_root text_exposed" style="text-align: justify;"&gt;&lt;span dir="rtl"&gt;فرانتس کافکا در طول حیات&amp;zwnj;اش آثار چندان زیادی منتشر نکرد. اما دست&amp;zwnj;نوشته&amp;zwnj;ها و نامه&amp;zwnj;های بسیار زیادی از او باقی مانده بود، که به همت ِ دوست بسیار نزدیک و صمیمی&amp;zwnj;اش، ماکس برود، رفته&amp;zwnj;رفته منتشر شدند؛ از جمله، دو وصیت&amp;zwnj;نامه که برود پس از مرگ کافکا در سوم ژوئن 1924، میان کاغذهای او پیدا می&amp;zwnj;کند. اولی به احتمال در پاییز&amp;mdash;زمستان 1921 نوشته شده و د&lt;span class="text_exposed_hide"&gt;...&lt;/span&gt;&lt;span class="text_exposed_show"&gt;ومی یک سال بعد در بیست&amp;zwnj;ونهم نوامبر 1922، دو سال پیش از مرگ&amp;zwnj;اش، زمانی که به خاطر بیماری بازنشسته شده بود. ماکس برود، یک&amp;zwnj;سال&amp;zwnj;ونیم پس از مرگ کافکا، به عنوان ِ نخستین متن&amp;zwnj;های باقی&amp;zwnj;مانده از او، این دو وصیت&amp;zwnj;نامه را انتشار داد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یک:&lt;br /&gt;ماکس عزیز، آخرین خواهش ِ من: هر چیزی که در ماترکم (یعنی در کتاب&amp;zwnj;خانه، کمد لباس، میزتحریر ِ توی خانه و اداره، یا هرچه که به جایی برده شده و تو متوجه&amp;zwnj;اش بشوی)، از یادداشت&amp;zwnj;های روزانه، دست&amp;zwnj;نوشته&amp;zwnj;ها، نامه&amp;zwnj;های خودم و دیگران، طرح&amp;zwnj;ها و غیره پیدا شد، تمام و کمال و نخوانده، بسوزان؛ همین&amp;zwnj;طور تمام نوشته&amp;zwnj;ها یا طرح&amp;zwnj;هایی که تو داری یا دیگران دارند که باید به نام من از آن&amp;zwnj;ها بخواهی. نامه&amp;zwnj;هایی را که نمی&amp;zwnj;خواهند به تو بدهند، دست&amp;zwnj;کم متعهد بشوند، خودشان بسوزانند.&lt;br /&gt;فرانتس کافکای تو.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دو:&lt;br /&gt;ماکس عزیز شاید این&amp;zwnj;بار دیگر بلند نشوم، آمدن ِ سینه&amp;zwnj;پهلو، پس از ماه ِ تب ِ لازم، به اندازه&amp;zwnj;ی کافی محتمل هست و حتی این&amp;zwnj;که می&amp;zwnj;نویسم&amp;zwnj;اش هم، نمی&amp;zwnj;تواند مانع رسیدن&amp;zwnj;اش بشود، گرچه قدرت خاصی دارد.&lt;br /&gt;در این&amp;zwnj;صورت، آخرین خواسته&amp;zwnj;ی من در مورد همه&amp;zwnj;ی چیزهایی که نوشته&amp;zwnj;ام: از میان ِ همه&amp;zwnj;ی آن&amp;zwnj;چه که نوشته&amp;zwnj;ام، فقط شامل کتاب&amp;zwnj;ها می&amp;zwnj;شود: داوری، آتش&amp;zwnj;انداز، مسخ، گروه محکومین، پزشک دهکده و داستان&amp;zwnj; ِ هنرمند گرسنگی. (اشکالی ندارد آن&amp;zwnj;چند نسخه از &amp;laquo;نظاره&amp;zwnj;ها&amp;raquo; بماند، نمی&amp;zwnj;خواهم زحمت ِ نابودکردن&amp;zwnj;شان را به گردن کسی بیاندازم، اما هیچ چیزش نباید دوباره چاپ بشود). وقتی می&amp;zwnj;گویم، خواسته&amp;zwnj;ام شامل ِ آن پنج کتاب و آن داستان می&amp;zwnj;شود، منظورم این نیست که مایلم آن&amp;zwnj;ها دوباره چاپ شوند و به دست آیند&amp;zwnj;گان برسند. برعکس اگر کاملاً از بین بروند، آرزوی اصلی&amp;zwnj;ام برآورده شده است. فقط مانع کسی نمی&amp;zwnj;شوم&amp;mdash;حالا که این کتاب&amp;zwnj;ها وجود دارند&amp;mdash;اگر مایل است، آن&amp;zwnj;ها را نگه دارد.&lt;br /&gt;برخلاف این، غیر از آن&amp;zwnj;ها، باید همه&amp;zwnj;ی چیزهایی که نوشته&amp;zwnj;ام و موجود است (چاپ شده در مجلات، در دست&amp;zwnj;نوشته&amp;zwnj;ها یا در نامه&amp;zwnj;ها) بدون استثناء تا جایی که قابل دست&amp;zwnj;یابی یا&amp;mdash;با خواهش از دیگران&amp;mdash;دریافت&amp;zwnj;شدنی است (تو که بیش&amp;zwnj;ترشان را می&amp;zwnj;شناسی، اصل قضیه خانم فلیسه اِم(1) ، خانم یولیه نام قبلی ویرتسک(2) و خانم ملینا پولاک(3) است، مخصوص چند دفتری را که خانم پولاک دارد، فراموش نکن.) همه&amp;zwnj;ی این&amp;zwnj;ها باید بدون استثناء و ترجیحاً نخوانده (مانع&amp;zwnj;ات نمی&amp;zwnj;شوم، به داخل&amp;zwnj;شان نگاه کنی، اما ترجیح من این است که این&amp;zwnj; کار را نکنی، به هرحال اما هیچ&amp;zwnj;کس دیگری اجازه ندارد، داخل&amp;zwnj;شان را ببیند.) همه&amp;zwnj;ی این&amp;zwnj;ها باید بدون استثناء سوزانده شوند. خواهش می&amp;zwnj;کنم، هرچه زودتر این&amp;zwnj; کار را بکن.&lt;br /&gt;فرانتس.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پانوشت:&lt;br /&gt;1. Felice Bauer اولین نامزد رسمی کافکا است که پس از ازدواج با Moritz Marasse به نام شوهرش Marasse خوانده می&amp;zwnj;شد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;2. Wohryzek Julie است که کافکا نامزد دوم او بود و قصد داشتند در نوامبر 1919 ازدواج کنند. اما چون خانواده&amp;zwnj;ی کافکا با ازدواج آن&amp;zwnj;ها به شدت مخالف بودند، در ژولای 1920 کافکا نامزدی&amp;zwnj;اش را با او بهم زد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;3. Milena Jesensk&amp;aacute; که پس از ازدواج با Ernst Pollak به نام هم&amp;zwnj;سرش پولاک نامیده می&amp;zwnj;شد. او مترجم کافکا به چکی بوده و با کافکا رابطه&amp;zwnj;ی عاشقانه داشت&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://kafka-negaah.persianblog.ir/post/53</link>
      <author>زینت نور</author>
      <comments>http://kafka-negaah.persianblog.ir/comments/394131/6658014/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-394131.post-6658014</guid>
      <pubDate>Wed, 13 Apr 2011 04:08:53 GMT</pubDate>
    </item>
  </channel>
</rss>
